+ * -
امروز 6 ارديبهشت ماه ، 1396
سهراب سپهری | Sohrab Sepehri: تالار گفتمان

تالار گفتگوی سايت دوستداران سهراب سپهري :: نمايش موضوعات - باز هم جاي پاي دوست

باز هم جاي پاي دوست

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتگوی سايت دوستداران سهراب سپهري صفحه اول انجمن -> به جا مانده ها...

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

golnar
کاربر جدید
کاربر جدید

وضعيت: آفلاين
24 شهريور ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 24
امتياز: 0
تشکر کرده: 12
تشکر شده 34 بار در 17 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 12 بهمن ماه ، 1390 10:26:06    موضوع مطلب: باز هم جاي پاي دوست پاسخ همراه با اعلان

از : کتاب جای پای دوست ، (گردآوری نامه های دوستان سهراب سپهری ، به کوشش پریدخت سپهری):

سلام برای شما

مرا برای پافشاریم در ارتباط با شما ببخشید. اما چه کنم که این حس وحشتناک همیشه با من است که فرصتی نیست و این ترس که شاید حتی یک لحظه دیگر هم دیر باشد. این را می نویسم تا بدانید که اصراری اگر هست برای موضوع خاصی نیست و من حتی سعی می کنم یکی از خوابهایم را ماندنی کنم. ماندنی نسبت به عمر خواب. لحظه را در فیلم ثبت کردن در فیلم تسکینی است گاهی. فیلمی که یک سال است درباره اش فکر می کنم. فیلمی است درباره کارهای شما. کلمات شما و تابلوهای شما و نزدیکتر شدن به دنیای شما که حس می کنم راست ترین دنیایی است که این حوالی وجود دارد. می دانم که خوش ندارید کسی راجع به شما بنویسد یا فیلمی بسازد. می دانم این که نمی خواهید با کسی صحبت کنید برای چیست؟ می دانم زندگی خصوصی یعنی چه. زندگی تنها یعنی چه. حتی این که شاید شما زیباترین کارهایتان را تنها برای خودتان نگه داشته باشید و هرگز کسی از آنها نداند. اما من خبرنگار یا فیلمساز حرفه ای یا آدمهایی از این نوع نیستم، من غریبه هم نیستم حتی، و سالهاست که برای (مخاطب تنهای بادهای جهان) همراه باد سلام وسلامتی فرستاده ام. اگر شعرتان راست است پس چرا مرا نمی شناسید؟

فیلمی که برای پایان دوره ام در فکر دارم، فیلمی است (که دانشجویی) ساخته می شود و تعلق به هیچ کس ندارد. فیلم را ابتدا به شما نشان خواهم داد ( البته اگر موافقت کنید با ساخته شدنش) اگر خواستید می توانید هرکاری خواستید با آن بکنید. من تابحال سه فیلم ساخته ام که تنها یکی از آنها باقی مانده است و دوتای دیگر خاکستر شدند، چون بسیار برایم عزیز بودند، سوزاندمشان. شما هم اگر بخواهید می توانید. قول می دهم قبل از شما به هیچ کس نشان ندهم و درمورد همه چیز از شما خواهم پرسید. انتخاب همه چیز با شما ( اگر لطف کنید). اگر فیلم چیزی از نقشها و اشعار شما کم داشت که هرگز ساخته نمی شود. (مقصودم مراحل قطع نگاتیو و غیره است) و اگر در همان حد توانست حسی از سهراب سپهری را در تماشاگر بوجود بیاورد، نگهش می دارم. همه حقوق با شما.

نمی دانم حق چیست ولی هرچه هست مال شما، در این مورد، چون راجع به کار شماست و اما مشکلهای من:

ابتدا این که تا شما ندانید و نخواهید من هرگز دست به ساختن این فیلم نخواهم زد، دیگر این که کسی را در موقعیتی نمی بینم که بتواند درباره شعر شما نظری بدهد. زیرا هیچ کس نمی تواند همه شعر شما را بفهمد، چون زندگیتان از آنها و نوع زندگیشان بسیار جداست. پس می ماند این که شعرتان همان گونه که هست ( بی تفسیر و بی راهگشایی) خوانده شود. این جا مشکل دیگر، با چه صدا و با چه لحنی خوانده شود؟ من حتی یک بار هم صدایتان را نشنیده ام و حالت آن را نمی دانم. کسی که شعر شما را می خواند، باید دست کم شبیه ترین حالت و لحن صدا را نسبت به صدایتان داشته باشد. مشکل دیگر یافتن بیشترین تعداد از تابلوهای شماست که نمی دانم نشانی شان را از چه کسانی و از کجا می شود به دست آورد.و مشکل دیگر این که من تنها در خیالهایم تا این حد پیشتازم و در عمل نه.

این که تنها دانشجوی رشته سینما هستم و با محافل «هنری» هم ارتباطی ندارم و خواستم خیلی صادق و ساده راستش را با خودتان در میان بگذارم. دلایلی است که به شما بگویم اگر شما موافقت نکنید این فیلم هرگز ساخته نخواهد شد. ولی حتی اگر مخالفت کنید، باز هم دلیل این نمی شود که من شعرهایتان را باور نکنم. زندگی را دوست ندارم، اما کسانی چون شما که چیزی به این زندگی اندوهبار می افزایند برایم عزیز هستند و ماندنی و من تنها می خواهم حس ماندنی را در یک فیلم ماندنی تر کنم.

خدا نگهدار

مهناز- ح ( تاریخ نامه نوشته نشده، اما حدودا مربوط به سالهای 56 یا 57 است.)

*****

سلام سهراب

یک ریز باریده همه ی عصر رو و من همین طور حوالی این ساختمان پرسه زده ام روز رو تا شب. دلم می خواد برات بگم چه بارونی. ساعت نه و نیم تلفن زدم، دیروقت بود، با من حرف نزدی، اما من باید حتما برات بگم چه بارونی...

همه ی عصر رو زیر باران با تو قدم زدم... تو نبودی ... ندیدی، ام من با تو دیدم با چشمهای تو که خوب می شناسمش، دیدم همه جا رو. همه ی آسمون رو در یک نگاه و باران چشم ترم را نقطه نقطه می کرد. بله ... گریسته ام همه ی روز. دلم گرفته بود. دلم برای تو تنگه... دلم تنگه.

پنجره اطاقت پیداست. خیس اندوهم و زیر باران تو را فریاد می زنم. بلند. بلند. اما دیوهایی هستند که صدام را از تو می دزدند و تو نمی شنوی می دانم... این نجوای هفت ساله را که می رود تا فریاد شود و من رسوا ... پس چه وقت خواهی شنید؟ آیا هرگز؟

ببین این منم... این که غریبانه در هجوم وحشی شهر تو را صدا صدا می زند. صدات می کند. صدات می کند. من از زمان می ترسم. می ترسم سهراب. لحظه ای که سربرگردونم و حوضچه رو خالی ببینم، این اژدهای تشنه، تشنه در کمین دلخوشیها. باید ببینمت. باید... زودتر... دیده امت.. سالهاست، هفت ساله آشنا هستی، مثل یک زخم کهنه، آشنا هستی و قدیمی. پنجره هایم همه سکوت، بشکن این صبر درونم را.

غروب تلخی بود، یاد تو که آمد ... مثل سرنوشت... رنگ، رنگ، همه جا آبی شد، نبودی، ندیدی که من زیر باران پاک می شدم و نور بود همین طور که می آمد به سوی من، غروب آبی شد، باران آبی شد ومن آبی می شدم، آبی می شدم از تو... دیدم زیر بارون، کنار بیمارستان و سیگارم خاموشست. صدای خیسم را وعده ی مأیوس فردا می دهم... فردا خواهمش دید... فردا سلامم را جواب خواهد گفت... فردا... فردا.

( شدم آن ماهی که طاقت آب نداشت)

اژدها نزدیک می شود. نفس تشنه ام را می شونم.

پنجره ات بسته است. زیر باران می مانم... خیس اندوهم و تو از اندوهم چیزی نمی دانی.

19 فروردین/(بی نام)/ از : کتاب جای پای دوست ، (گردآوری نامه های دوستان سهراب سپهری ، به کوشش پریدخت سپهری)

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتگوی سايت دوستداران سهراب سپهري صفحه اول انجمن -> به جا مانده ها...

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group